قسمت نهم

قسمت (9/)55

اثری ماندگار از آیت الله امامی کاشانی (مدظله العالی)

❇️ موضوع :  « عبدالوهاب بن احمد شعرانی (2) »

🔋 حجم :
⏰ زمان :

متن برنامه :

 

اعتقاد «عبدالوهاب شعرانی» از علمای اهل سنت به ولادت امام مهدی (ع)

بحث پیرامون نظرات علمای بزرگ اهل سنت بود، که با شیعه امامیه در هویت امام زمان ارواحنا له الفداء هماهنگ و همفکرند، در دو بحث گذشته از عبدالوهاب شعرانی، که از علمای بزرگ اهل سنت و تبیین کننده افکار محیی الدین عربی است، مطالبی بیان کردیم.

در این جا سخن او در کتاب الیواقیت و الجواهر در بیان هویت امام مهدی(ع) را ذکر می‌کنیم:

«یصیر الدین غریبآ کما بدا … فهناک یترقب خروج المهدی‌ـ(ع). وهو من اولاد الاïمام حسن العسکری‌ـ ، ومولده(ع) لیله النصف من شعبان سنه خمس وخمسین ومائتین ، وهو باقٍ اïلی ان یجتمع بعیسی بن مریم(ع) ، فیکون عمره اïلی وقتنا هذا ـ وهو سنه ثمان وخمسین وتسعمائه ـ سبعمائه سنه وثلاث سنین».

می‌گوید: اسلام که آمد غریب بود، دین در آینده هم غریب خواهد شد، وقتی دین به غربت افتاد، در آن زمان منتظر ظهور مهدی (ع) باشید .

باز توضیح داده و می‌گوید: او فرزند امام حسن عسکری(ع) است، شب نیمه شعبان سال 255 به دنیا آمد و تاکنون زنده است، عیسی بن مریم با او نزول خواهد کرد، این طور صریح و با شجاعت و قاطع سخن می‌گوید.

شعرانی در کتاب «طبقات الکبری» نام ائمه (عع) را می‌آورد و می‌گوید: «منهم موسی الکاظم (ع) احد الائمه الاثنی عشر، و هو ابن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب رضی الله عنهم اجمعین»، یکی از این دوازده امام موسی بن جعفر (ع)است.

البته اهل سنت ائمه (عع) را «رضی الله عنهم» می‌گویند و «علیه السلام» را فقط برای پیامبر و بعضی هم نسبت به امیر المومنین علیه السلام می‌گویند.

بعد از اینکه از موسی بن جعفر (ع) نام می‌برد، شروع می‌کند به بیان فضائل ایشان، و می‌گوید :«و کان یکنی بالعبد الصالح لکثره عبادته و اجتهاده و قیامه باللیل»، از بس عبادت می‌کرد و قیام به شب داشت، کنیه‌اش را عبد صالح گذاشتند، بعد مواعظ حضرت را نقل می‌کند.

 

اعتقاد «سلیمان کتانی» از دانشمندان مسیحی به فضائل اهل بیت (عع)

حال که سخنی از شعرانی در مورد امام هفتم(ع) آوردیم، خاطره‌ای عرض می‌کنم.

برای بررسی سخنان علمای اهل سنت در باره امام زمان (ع) به لبنان رفته بودم، از جمله کسانی که در بیروت با آنان ملاقات داشتم، سلیمان کتانی از نویسندگان مشهور مسیحی بود، که مدتی پیش به رحمت خدا رفت.

به نظرم سال 1375 یا 1376 شمسی با ایشان ملاقات داشتم، او کتاب‌های زیادی نوشته است، کتابش در باره امیرالمومنین (ع) به نام «نبراس و متراس» و در باره حضرت فاطمه (س) به نام «وتر فی غمد» است، که به «شمشیری در نیام» ترجمه شده است.

وقتی با ایشان صحبت کردم، گفت مشغول نوشتن کتاب‌های دیگر هستم، بعد داستانی نقل کرد و گفت: در دانشگاهی که مشغول تدریس هستم، یکی از اساتید ادیان که مسیحی بود، به من گفت: چقدر در باره پیامبر آخرالزمان و اهل بیت او(عع) کتاب می‌نویسی، مقداری هم راجع به حواریون بنویس، آنان هم خیلی بزرگ بوده‌اند، تو مسیحی هستی باید درباره این افراد بنویسی.

سلیمان کتانی گفت: من در باره موسی بن جعفر(ع) مشغول نوشتن کتابی بودم، حدود 170 یا 180 صفحه نوشته بودم، گفتم: آنچه نوشته ام را به شما می‌دهم تا مطالعه کنید و نظرتان را به من بگویید، نوشته‌ها را گرفت، بعد از چند روز در دانشگاه مرا دید و گفت: حقّآ باید حالات این افراد را به دنیا گفت، دنیا نیاز به این سخن‌ها و کردارها دارد.

با این که تمام زندگی موسی بن جعفر (ع) را خوانده بود، یکی از چیزهایی که جذبش کرده بود این داستان بود، که در کتاب‌های ما نیز نقل شده، و آن را از بحارالانوار جلد 48، ص 238 نقل می‌کنم.

 

هارون برای گمراه ساختن مردم کنیزی را نزد امام کاظم (ع) می‌فرستد

همت تمامی حکومت‌ها این بود که ائمه (عع) را از دسترس مردم دور نگاه داشته و شخصیت آنان را در جامعه متزلزل کنند، از این رو هارون الرشید امام هفتم (ع) را زندانی کرد.

هارون کنیزی داشت که از جهت زیبایی و خواندن آواز بسیار فوق العاده بود، به گونه‌ای که تمام دربار جذب او شده بودند، گفت: این کنیز را مسئول انجام کارهای موسی بن جعفر (ع) در زندان قرار دهید، هدف او از این کار این بود که کنیز بتواند امام را جذب خود نماید و با این کار مردم از امام کناره‌گیری نمایند.

او را به زندان بردند، مامور به حضرت گفتند: این کنیز آمده در خدمت شما باشد، هر کاری داشتید به او بگویید، امام هفتم (ع) فرمود: (بَل اَنتُم‌بِهَدِیتِکم  تَفرَحُونَ)، این آیه پاسخ سلیمان پیامبر به بلقیس پادشاه آن زمان می‌باشد، وقتی بلقیس می‌فهمد پیامبری به نام سلیمان آمده و او را به توحید دعوت می‌کند، می‌گوید: هدیه‌ای بفرستیم شاید دست از سر ما بردارد، هدیه را که می‌آوردند، حضرت سلیمان می‌فرماید: شما به این

چیزها پایبند و خوشحال هستید، ما بحثمان فرق دارد، بحث ما توحید است.

امام در ادامه فرمود: ما به این کنیز و به امثالش نیاز نداریم، کنیز را برگرداندند، هنگامی‌که هارون از این ماجرا آگاه شد با ناراحتی گفت: به موسی بن جعفر (ع) بگویید: زندانی کردنت به اجازه خودت نبود، در مورد دستگیر کردن و زندانی نمودنت از تو سوال نکردیم، قرار داشتن کنیز در کنارت هم به اجازه تو نیست، و از مامور خواست به اجبار کنیز را کنار امام قرار دهد، او هم همین کار را کرد.

 

ایمان یافتن کنیز در اثر عبادت امام کاظم (ع)

هارون فردی را مامور کرد عملکرد امام و کنیز را زیر نظر بگیرد، او از بالای محل قرار گرفتن امام نظاره‌گر آنان بود، پس از چند روز کنیز را دید که روی خاک در حال سجده کردن است، ناله می‌کرد و اشک می‌ریخت و ذکر خدا می‌گفت.

مامور ماجرا را برای هارون بیان کرد، هارون که تمامی اهدافش را برباد رفته می‌دید گفت: به خدا موسی بن جعفر کنیز را سحر کرده، بروید او را بیاورید، کنیز را آوردند.

کنیزی که آوازه خوان و رقاص بود و دربار جذب او بود، هم اکنون متحول شده و از کارهای قبلی دوری کرده و مشغول عبادت شده بود، به آسمان نگاه می‌کرد و می‌لرزید.

هارون گفت: این چه وضعی است؟ چرا این طوری شدی؟ همه دربار ما را جذب کرده بودی؟ گریه نمی‌کردی و ذکر خدا نمی‌گفتی، چطور شد این طور عوض شدی؟

گفت: شرایط تازه‌ای رخ داده و در من تحول صورت گرفته، مقابل موسی بن جعفر می‌ایستادم تا کاری به من بگوید و درخواستی داشته باشد، ولی مرتب ایشان عبادت کرده، و به من اعتنایی نمی‌نمود، از نماز که فارغ می‌شد، تسبیح و تقدیس می‌کرد، به ایشان می‌گفتم: کاری ندارید برایتان انجام دهم؟ می‌فرمود: به تو نیازی ندارم، روزی اشاره‌ای کرد و قصری عظیم را مشاهده کردم، از خود بی خود شده و روی زمین افتادم، تا این که ماموری که فرستاده بودی مرا، که در حال سجده بودم را بلند کرد و اینجا آورد.

هارون گفت: ای زن خبیث، شاید خوابت برده و این ماجراها را در خواب دیده‌ای؟ کنیز گفت: نه، قبل از سجده این ماجراها را دیدم، آن چیزی که مرا به سجده انداخت، وضعی بود که مشاهده کردم، قسم به خدا خواب نبودم.

هارون به مامور گفت: او را بگیرید تا بیرون نرود، هیچکس نباید از این جریان خبردار شود، کنیز را زندانی کردند، در آنجا هم روبروی قبله می‌ایستاد و عبادت می‌کرد و می‌گفت: می‌خواهم راه موسی بن جعفر را بروم، چند روز گذشت، هنگامی‌که خبر شهادت موسی بن جعفر (ع) را شنید طاقت نیاورد، و از دنیا رفت.

 

اعتراف دانشمند مسیحی به فضائل امام کاظم (ع) و وجوب اتباع از انسان‌های کامل

نکته این است، سلیمان کتانی گفت: آن استاد دانشگاه به من گفت :

کتاب را خواندم، دیدم موسی کاظم کجا! حواریون کجا! کتاب را که خواندم، دیدم همه عالم جلوی موسی بن جعفر(ع) بوده است، تمام آن دنیا، غیب این عالم در برابرش حضور داشته، آن چیزی که جامعه به آن احتیاج دارد همین حرف‌هاست، غیب عالم است، رفتن راه خدا و رسیدن به لذت‌هاست، سیر و سلوک برای وصول به مقامات بالاست، این سیر و سلوک‌هاست، این درس است، به من گفت: بنویس، خوشا به حالت.

سلیمان کتانی گفت: به او گفتم: من مسیحی ام، ولی مسیحی محمدی،

مسیحی فاطمی و مسیحی علوی هستم، من این گونه مسیحی هستم، گفت: تو درست می‌گویی، کار تو درست است.

این را به مناسبت کلام شعرانی نقل کردم که گفت :«ائمه اولهم امیرالمومنین و آخرهم المهدی، و منهم موسی بن جعفر العبد الصالح».

این شخصیت‌های اهل سنت نخواسته اند حرف شعاری و سیاسی بزنند، واقعیت را بیان کرده‌اند، این‌ها عالم بودند، می‌خواستند بگویند: باید از کسی پیروی کرد و او را امام و حجت خدا دانست، که راه آسمان‌ها و غیب را نشان بدهد، تا کسی به راه آسمان‌ها آگاه نباشد، دست از زمین برنمی دارد، دست از ماده بر نمی دارد، در شهوت‌ها، غضب‌ها و هواها و هوس هایش است، این‌ها چگونه می‌توانند معلم بشر باشند؟! ما به معلم و انسان کامل نیاز داریم.

انسان کامل است که می‌تواند جامعه را رشد دهد، آن ولایتی که گفته می‌شود از امامت بالاتر است همین است، ولایت یعنی قرب به خدا و وصل به خدا.

 

اهل بیت (عع) تنها مظاهر تام اسماء جلال و جمال الهی

چند بیت در همین زمینه عرض می‌کنم، می‌گوید:

هر که تازد سوی کعبه بی دلیل         همچو این سرگشتگان گردد ذلیل

جز که نادر باشد اندر خافقین          آدمی سر بر زند بی والدین

مال او یابد که کسبی می‌کند         نادری باشد که بر گنجی زند

مصطفایی کو که جسمش جان بود         تا که رحمان علم القرآن بود

اهل تن را جمله علم بالقلم         واسطه افراشت در بذل کرم

هر حریصی هست محروم ای پسر         چون حریصان تک مرو آهسته تر

به سوی کعبه و مقصد رفتن معلم و راهنما می‌خواهد، حاکم بودن این و آن که راه را نشان نمی دهد، انسان‌هایی باید باشند که بگویند راه چیست،

راه آسمان و راه زندگی را نشان دهند، پدر و مادر باید باشند تا انسان به دنیا بیاید، بدون پدر و مادر که کسی به دنیا نمی آید، بدون راهنما انسان به کعبه نمی رسد، سنت آفرینش و خلقت همین است، آدم باید بر آن اساس بر طریقت و حقیقت برود.

«مصطفایی کو که جسمش جان بود»، سراغ مصطفی و پیامبری برو که جسمش جان است، سراغ انسانی برو که چشم و گوش و دست و پایش، همان عقل و روح است، جسم ظاهر است، این چشم و گوش و زبان و حرکت و این‌ها از علی(ع) و فاطمه(س)، از اهل بیت (عع)، و از شخص حضرت مهدی (ع) جسم و جان همه ظاهر است، ولی این‌ها همه باطن است، همه روح است.

(اَلرَّحمنُ É عَلَّمَ القُرآنَ)، مظهرش پیامبر اکرم (ص) است، که حقیقت قرآن را بیان می‌کند. مظهرش موسی بن جعفر و علی و فاطمه (عع) است، مظهرش امام مهدی(ع) است، این‌ها همه مظهرند.

«اهل تن را جمله علم بالقلم»، یک دفعه می‌گوییم: (عَلَّمَ بِالقَلَمِ É عَلَّمَ الاِنسانَ ما لَم یعلَم)، خداوند متعال که می‌خواست کرم کند و انسان‌ها درس بخوانند، با واسطه قلم به آن‌ها یاد داد، این جا تن و ماده است، به قلم احتیاج دارد، به مُرکب احتیاج دارد، باید یکی یکی به او گفت تا بفهمد.

اما یک دفعه می‌گوییم: (اَلرَّحمنُ É عَلَّمَ القُرآنَ … عَلَّمَهُ البَیانَ)، علی(ع) مظهر این آیه است، امام مهدی(ع) تمام جمال و جلال خداست، و تمام قرآن کریم در او تحقق یافته است، ولایت و امامت این است، دانش پیامبر(ص) با واسطه قلم نبود، مظهر (اَلرَّحمنُ É عَلَّمَ القُرآنَ) بود، امام مهدی(ع) مظهر آن است، چهارده معصوم (عع) همه همین طور هستند.

انسان‌ها اهل تن هستند، اهل جان نیستند، نور نیستند، چهارده معصوم(عع) نور عالم هستند، ولی آن‌ها نور نیستند. عرفا و عده‌ای از علمای اهل سنت این را فهمیدند، از این رو دنبال امیر المومنین(ع) و حضرت مهدی (ع) رفتند .

با رهبر و معلم و حجت خدا باید حرکت کرد، امروز راهی که می‌رویم، راهی است که جلوی ما امام عصر ارواحنا له الفداء است، راه او را باید برویم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اسکرول به بالا